|
غریبی آشنا
غریب آشنا دوستت دارم بیا...
|
هرکسی گمشده ای دارد، و خدا گمشده ای داشت. هرکسی دوتاست، و خدا یکی بود. و یکی چگونه می توانست باشد؟ هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست، و خدا کسی که احساسش کند، نداشت. عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند. خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند. و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد. و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد. و غرور در جستجوی غروری است که ان را بشکند. و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور، امّا کسی نداشت. و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند. زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید. کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند. و طوفان ها برخاست و صاعقه ها درگرفت. و باران ها و باران ها و باران ها. “در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود“. و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود. و با نبودن چگونه توانستن بود؟ و خدا بود و با او اعدام بود. و عدم گوش نداشت. حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم. و حرف هایی هست برای نگفتن، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند. و سرمایه ی هرکسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد. حرف های بی قرار و طاقت فرس که همچون زبانه های بی تاب آتشند. کلماتش هریک انفجاری را در دل به بند کشیده اند. اینان در جستجوی مخاطب خویشند. اگر یافتند آرام می گیرند و اگر نیافتند ، روح را از درون به آتش می کشند. و خدا برای نگفتن، حرف های بسیار داشت. درونش از آن ها سرشار بود. و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟ و خدا بود و عدم. جز خدا هیچ نبود. در نبودن، نتوانستن بود. با نبودن، نتوان بودن. و خدا تنها بود. هرکسی گمشده ای دارد. و خدا گمشده ای داشت.
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:2 ] [ احمد ]
[ ]
به یک جایی از زندگی که رسیدی می فهمی که:
اونی که زود میرنجه
زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
.......
هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.
.…..
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شوی.
.….…...
بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
…...
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود
دارد.
…...
اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر ))
است.
…...
هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند
ولی در عزایش گوسفندها سر می برند.
…...
وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه
سکوت ابدی.
…...
شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری،
اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد
…...
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر جهان است.
…...
اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و هنوز
عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
…...
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت
داره
اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
…...
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "- یک کم
کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " - قدری احساسات
پشت"به من چه اصلا " - مقداری خرد پشت " چه بدونم " -و
اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 21:53 ] [ احمد ]
[ ]
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود / صحنه پیوسته به جاست /
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد فروغ فرخزاد
من از نهایت شب حرف میزنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف میزنم / اگر به خانه من آمدی برای من / ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه / که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم فریدون مشیری سفر تن را تا خاک تماشا کردی / سفر جان را از خاک به افلاک ببین / گر مرا میجویی / سبزهها را دریاب با درختان بنشین محمدعلی فردین بابک بیات خسرو شکیبایی حافظ سهراب سپهری احمد شاملو حسن گل نراقی فرهاد مهراد مهدی اخوان ثالث حسین پناهی خورشید جاودانه میدرخشد بر مدار خویش / ماییم که پا جای پای خود مینهیم وغروب میکنیم هر پسین میرزاده عشقی خاکم به سر ز غصه به سر خاک اگر کنم / خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم / من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک / وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم / معشوق «عشقی» ای وطن، ای عشق پاک ما / ای آنکه ذکر عشق تو شام و سحر کنم صادق هدایت
[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 12:55 ] [ احمد ]
[ ]
به جست و جوي تو بر درگاه ِ كوه ميگريم، در آستانه دريا و علف. به جستجوي تو در معبر بادها مي گريم در چار راه فصول، در چار چوب شكسته پنجره ئي كه آسمان ابر آلوده را قابي كهنه مي گيرد. . . . . . . . . . . . . به انتظار تصوير تو اين دفتر خالي تاچند تا چند ورق خواهد زد؟ *** جريان باد را پذيرفتن و عشق را كه خواهر مرگ است.- و جاودانگي رازش را با تو درميان نهاد. پس به هيئت گنجي در آمدي: بايسته وآزانگيز گنجي از آن دست كه تملك خاك را و دياران را از اين سان دلپذير كرده است! *** نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد - متبرك باد نام تو - و ما همچنان دوره مي كنيم شب را و روز را هنوز را... زنده یاد احمد شاملو
[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 12:37 ] [ احمد ]
[ ]
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم دنیا را ببین بچه بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید! **** بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم بزرگ شدیم تو خلوت بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچ بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم ***** بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمه بچه بودیم دوستیامون تا نداشت بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره بچه که بودیم بچه بودیم بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم
[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 9:55 ] [ احمد ]
[ ]
1- آنهایی که وقتی هستند، هستند وقتی که نیستند هم نیستند. حضور عمده
آدمها مبتنی بر فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می
شوند بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2- آنانی که وقتی هستند، نیستند وقتی که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان، خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار، هرگز به چشم نمی آیند، مرده و زنده شان یکی است). 3 - آنهایی که وقتی هستند، هستند وقتی که نیستند هم هستند (آدم های معتبر و باشخصیت، کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثیر خود را می گذارند کسانی که همواره در خاطر ما می مانند، دوستشان داریم و برایشان ارزش قائلیم. 4- آنهایی که وقتی هستند، نیستند وقتی که نیستند، هستند (شگفت انگیز ترین آدم ها.. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشکوهند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم و آهسته آهسته درک می کنیم . باز می شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، گویی قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب می شود. سکوت می کنیم و غرق در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. [ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 19:53 ] [ احمد ]
[ ]
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 0:24 ] [ احمد ]
[ ]
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم! افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم زاری براین سراچه ماتم نمی کنم. با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است! جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است این بندگی، که زندگیش نام کرده است! بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من. گر من به تنگنای ملال آور حیات آسوده یکنفس زده باشم حرام من! تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را. هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را ! ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟ من راهِ آشیان خود از یاد برده ام. یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام! ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا ! زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز. شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز! ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را ! منشین که دست مرگ زبندم رها کند.
محکم بزن به شانه من تازیانه را .
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 0:22 ] [ احمد ]
[ ]
مرد ماهی گیر
دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست . ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید : دعای کوروش کبیر روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن:
انبارهای اذوقه وغلات می سازیم. جانی و اردک! جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جانی وحشت زده شد... لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد. [ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 14:51 ] [ احمد ]
[ ]
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد هر دلی از حلقهای در ذکر یا رب یا رب است کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است شهسوار من که مه آیینهدار روی اوست تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است آن که ناوک بر دل من زیر چشمی میزند قوت جان حافظش در خنده زیر لب است آب حیوانش ز منقار بلاغت میچکد زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است
"حنیف مزروعی"
شب قدر است امشب مست مستم ای خدا با تو شدم تا مست دانستم كه هستم ای خدا با تو در این خلوت تو من یا من تو، انصاف از تو میخواهم تو با من مست یا من مست هستم ای خدا با تو مخواه از من كه هرگز راه عقل و عافیت پویم كه من دیوانه از روز الستم ای خدا با تو دویدم سالها اما به دور افتادم از كویت چو افتادم ز پا در خود نشستم ای خدا با تو سر از خاك زمین تا برگرفتم عشق ورزیدم ولی آزاد از هر بند و بستم ای خدا با تو تو هر جا جلوه كردی من تو را دیدم پرستیدم به هر صورت جمالی میپرستم ای خدا با تو
محمد خلیل مذنب (جمالی)
شب عفو است و محتاج دعایم ز عمق دل دعایی کن برایم اگر امشب به معشوقت رسیدی خدارا در میان اشک دیدی کمی هم نزد او یادی زما کن کمی هم جای ما اورا صدا کن. التماس دعا
[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 11:5 ] [ احمد ]
[ ]
سه پند لقمان به پسرش
روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
شرلوک هولمز شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟
ایمیل اشتباهی روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است. اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.
طناب یا خدا! کوهنوردی میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. [ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 17:8 ] [ احمد ]
[ ]
عكس هايي از نقاشي هاي جالب با طرح رويايي و عجيب
برای دیدن بقیه نقاشی ها لطفا بروی ادامه مطلب کلیک نمایید.
ادامه مطلب [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 14:30 ] [ احمد ]
[ ]
يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد. او برروي يک صندلي دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد... در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود. - چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ...پس از گفتن! موقعيت...پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن! از طرف پریسای عزیز. [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 14:1 ] [ احمد ]
[ ]
گفت و گوی بابک صحرایی با استاد در ماهنامه ی هفت نگاه مسعود کیمیایی هفتم مرداد 1390 پا به هشتمین دهه زندگی خود گذاشت. در سالروز تولد این فیلمساز برجسته سینمای ایران، بهترین خواندنی ها را از زبان خودش می شود خواند و شنید. در این گفت و گو، مسعود کیمیایی از زندگی و سینما، موسیقی پاپ و دوستان قدیمی و فضاهایی که دیگر نیست حرف زده است: مسعود کیمیایی در طی پنج دهه گذشته تعاریف تاثیرگذاری از عشق و رفاقت و هویت ایرانی داشته که به شکل عمیقی در فرهنگ عمومی مردم هم رخنه پیدا کرده. قطعا این نگرش و جهانبینی ریشههایی در کودکی شما و سالهای دوری دارد که سرمنشا اصلی شکلگیری این نگاه بوده است. برای اولین سوال میخواهم بپرسم که چه قاب و تصویر برجسته و فراموش نشدنی ازکودکی خود در ذهن دارید؟ من به نظرم برای هر انسانی، عشقها دورهای مختلفی دارند. در هر دورهای آدمهایی که حساسترند، آدمهایی که از راههای باریکی باید گذر زندگیشان را انتخاب کنند و یا خود به خود شکل ایستشان، شکل زیستشان به این صورت است، عشق را به شکلهای عمیقتر و متفاوتتری لمس و درک میکنند. این دورههای عشق، دورههای مختلفی هستندکه تاثیرات فراوانی در زندگی آدمها میگذارند. عشقهایی هستند که فرضا یک دفعه در هشت سالگی به سراغ آدم میآیند. یا در ده سالگی، در دوازده سالگی. اینها در آن گوشههای وجودی عاشقانهای که هر انسانی دارد رشد میکنند و این رشد میرسد به آن جایی که تمام زندگی یک شخص را تحت تاثیر قرار میدهد یا گاهی تمام حقیقت زندگی یک شخص میشود. من هفت سالم بود، در سالهای 1327، 1328 این نور را حس کردم. این نوری که تبدیل به انسان میشد، تبدیل به خیابان میشد و مجموعا تبدیل به زندگی میشد. از همان سالها احساس کردم که همه چیز زندگی از کف رفته و عشق، زبان گویایی است که میشود با آن حرف زد. همین طور که بزرگ شدم و سنم بیشتر میشد حضور این عشق را بیشتر در خودم میدیدم. یک حضور تندی که نمیشد از او روی برگزداند. بعد از او بود که زندگی روزمره آغاز میشد.
بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب [ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 11:49 ] [ احمد ]
[ ]
لوح گور نه در رفتن حركت بود نه درماندن سكوني.
شاخه ها را از ريشه جدايي نبود و باد سخن چين با برگ ها رازي چنان نگفت كه بشايد.
دوشيزه عشق من مادري بيگانه است و ستاره پر شتاب در گذرگاهي مايوس بر مداري جاودانه مي گردد.
[ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ] [ 18:43 ] [ احمد ]
[ ]
(Godiva) همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم . گودیوا قبول می کنه، خبرش در شهر می پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه ی پوشش بدنش موهای ریخته شده روی شانه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است. [ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 12:22 ] [ احمد ]
[ ]
چقدر عجیبه که تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمی آره
چقدر عجیبه که تا وقتی گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه
چقدر عجیبه که بی بهانه کسی هیچوقت برات هدیه نمی خره
چقدر عجیبه که تا وقتی فریاد نکنی کسی به طرفت بر نمی گرده
چقدر عجیبه که تا وقتی بچه نباشی کسی برات قصه نمی گه
چقدر عجیبه که تا وقتی بزرگ نباشی کسی به قصه ات گوش نمی ده
چقدر عجیبه که تا وقتی قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد
چقدر عجیبه که تا وقتی نمردی کسی تو رو نمی بخشه [ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 12:14 ] [ احمد ]
[ ]
الا یا ایها المهدى، مدام الوصل ناولها که در دوران هجرانت بسى افتاد مشکلها صبا از نکهت کویت نسیمى سوى ما آورد ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها چو نور مهر تو تابید در دلهاى مشتاقان ز خود آهنگ حق کردند و بربستند محملها دل بىبهره از مهرت، حقیقت را کجا یابد حق از آیینه رویت، تجلى کرد بر دلها به کوى خود نشانى ده که شوق تو محبان را ز تقوا داد زاد ره، ز طاعت بست محملها به حق سجاده تزیین کن، مَهِل محراب و منبر را که دیوان فلک صورت، از آن سازند محفلها شب تاریک و بیم موج و گردابى چنین هایل ز غرقاب فراق خود رهى بنما به ساحلها اگر دانستمى کویت، به سر مىآمدم سویت خوشا گر بودمى آگه، ز راه و رسم منزلها چو بینى حجت حق را، به پایش جان فشان اى فیض! متى ما تلق من تهوى، دع الدنیا و اهملها
[ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 12:52 ] [ احمد ]
[ ]
برای پویایی و پیشرفت ، گام نخست از پشت درهای بسته برداشته می شود . اُرد بزرگ
پاکی نفس جدایی می آورد. فریدریش نیچه به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید . این بهانه های کوچک است که در دل ، سپیده می دمد و جان تازه می شود . جبران خلیل جبران جایی که شمشیر است آرامش نیست . اُرد بزرگ انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد. فریدریش نیچه کار تجسم عشق است. جبران خلیل جبران ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است . اُرد بزرگ نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود. فریدریش نیچه شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید. زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد. جبران خلیل جبران
[ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 0:35 ] [ احمد ]
[ ]
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟ كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست . مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد . و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري . [ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 0:27 ] [ احمد ]
[ ]
تقویم قراردادی است میان ما مردمان پیمانشکن « اگر از تمام بازیهای کودکانه تنها یادم تو را فراموش یادت بماند چه؟ اگر لبهایم هیچ بوسهای را دستهایم هیچ نوازشی را و این شعر هیچ حس عاشقانهای را یادت نیاورد چه؟ میترسم و نمیدانم این روزها نامت را با حروف بزرگ کدام الفبا مینویسی که با نام کوچک صدایت میکنم و نمیشنوی. میترسم و نمیدانم سال بعد تولدت را به کدام زبان بیگانه تبریک خواهم گفت و لبانت را در کدام شعر با کدام نام مستعار خواهم بوسید.» از طرف پریسای عزیز [ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 18:9 ] [ احمد ]
[ ]
![]()
[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 17:55 ] [ احمد ]
[ ]
عباس یعنی تا شهادت یکه تازی عباس یعنی عشق، یعنی پاکبازی عباس یعنی رنگ سرخ پرچم عشق یعنی مسیر سبز پر پیچ و خم عشق جوشیدن بحر وفا ، معنای عباس لب تشنه رفتن تا خدا، معنای عباس بی لب نهادن لب به جام باده عشق بی کام نوشیدن تمام باده عشق این است مفهوم بلند نام عباس در ساحل بی ساحلی، آرام عباس چهارم شعبان است و خاندان نبی چشم به راه ومنتظر... وناگاه عطر دلنشینی فضا را از شمیم آسمانی اش سرشار کرد ؛ مولودی قدم به گیتی نهاد که با گامهای کوچکش فردایی بزرگ را رقم می زد پدر اورا در آغوش گرفت و بر دستانش بوسه زد، در حالیکه اشک از چشمان مبارکش جاری بود و همه متعجب بودند از این رفتار امام امام نگاهی به حسین (ع) کرد و فرمود : این دستها در راه امام خود و برای خدا قطع می شوند. آری ! اولین مرثیه سرای" عباس " علی (ع) بود ، مرثیه ای که تا ابد بر زبانها جاری می ماند . عباس در وجاهت چنان بود که مردم او را قمر بنی هاشم می خواندند ؛ به راستی از او چه می توان گفت که فرات نیز با تمامی وسعتش شرمسار دل دریایی اوست . آری ! در عظمت حضرت ابوالفضل همین بس که در روزنبرد، خطاب برادر به وی چنین بود " جانم به فدایت " و امام سجاد علیه السلام نیز درباره آن بزرگوار چنین می فرماید : " عباس نزد خداوند از مقام و منزلتی برخوردار است که در روز قیامت همه شهدا به آن غبطه خواهند خورد."
[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 17:44 ] [ احمد ]
[ ]
اصغر فرهادی بار دیگر در صدر خبرهای سینمایی قرار گرفته و این بار سفر او
به آلمان و ساختن فیلمی در این کشور نام او را در محافل هنری و سینمایی
مطرح کرده است. فرهادی که دو بار با دستانی پر از آلمان به ایران برگشته،
یک بار خرس نقرهای بهترین کارگردانی را برای «درباره الی...» از جشنواره
برلین دریافت کرده و یک بار با خرس طلایی برای «جدایی نادر از سیمین» نام
ایران را بر سرزبانها انداخته، حالا برای ساخت فیلمش و گذراندن انجام
امور پژوهشی بورس موسسه DAAD به آلمان رفته است. بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب [ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 ] [ 19:46 ] [ احمد ]
[ ]
[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 14:58 ] [ احمد ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |